در سينه ات نهنگي مي تپد
اين كه مدام به سينه ات مي كوبد,قلب نيست... ماهي كوچكي است كه دارد نهنگ مي شود.ماهي كوچكي كه طعم تنگ آزارش مي دهد وبوي دريا هوايي اش كرده است.قلب هاهمه نهنگانند دراشتياق اقيانوس.اما كيست كه باوركند در سينه اش نهنگي مي تپد!آدم ها ماهي ها را در تنگ دوست دارند وقلب ها را در سينه.ماهي اما وقتي در دريا شناور شد ماهي است وقلب وقتي در خدا غوطه ور خود,قلب است.هيچ كس نمي تواند نهنگي را در تنگي نگه دارد.توچطورمي خواهي قلبت را در سينه نگه داري؟وچه دردناك است وقتي نهنگي مچاله مي شود و وقتي دريا مختصر مي شود و وقتي قلب خلاصه مي شود و آدم قانع.اين ماهي كوچك,اما بزرگ خواهد شد و اين تنگ,تنگ خواهد شد واين آب ته خواهد كشيد. تو اما كاش قدري دريا مي نوشيدي و كاش نقبي مي زدي از تنگ سينه به اقيانوس.كاش راه آبي به نامنتها مي كشيدي و كاش اين قطره را به بي نهايت گره مي زدي.
كاش...
بگذريم...
دريا و اقيانوس به كنار.نامنتها و بي نهايت پيشكش.كاش لااقل آب اين تنگ را گاهي عوض مي كردي. اين آب مانده است و بو گرفته است و تو مي داني آب هم كه بماند مي گندد....آب هم كه بماند لجن مي بندد.وحيف از اين ماهي در گل و لاي بلولد وحيف از اين قلب كه درغلط بغلتد!
+ نوشته شده در ساعت 17:45  توسط Nafi3
|
